سفرنامهٔ ابر
بار دیگر دست ولگرد زمونه با ما یار بود و یه سفر لذتبخش برام رقم خورد. البته … میشه گفت یه جورایی رقمش زدیم. چند تا خوشمسافر طبیعتگرد تو یه روز گرم تابستونی داشتند پشت تلفن برنامهٔ سفر لذتبخشی برای خودشون میچیدند، که یوهو جمعی اراذل نوچ، بیمهابا خودشون رو انداختند وسط که «کی میریم؟ ما چی بیاریم؟». ادب جمع طبیعتگرد باعث شد به جای «شما کی هستید؟ کجا میخواید بیایید؟» بگند «یکشنبه میریم، فلان و فیلین بیارین». و این شد که سفر ما به جنگلهای ابر آغاز شد.
در راه سفر، در کنار ۱۷ بار ایستادن برای شاشیدن، ۲۳ بار ایستادن برای خرید تنقلات و آب، ۵۶۷ ایستادن برای عکس گرفتن از مناظر، یه ایست کوشولو تو شهر «بسطام» داشتیم. رفتیم خوابگاه «بایزید بسطامی» رو دیدیم. بچهٔ باحالی بود و درش باز بود. بایزید بسطامی رو میشناختم چون اسمش رو تو کتاب ادبیات دبیرستان خونده بودم. خونهش خوشگل بود. این عکس، تصویر اتاقک ۲ در ۳ متریه که بایزید توش اعتکاف میکرده و به کشف حقیقت میپرداخته، و شبا با فیلترشکن میرفته اورکات. یه وهم خاصی داشت دم در اتاقه. به قول بیبی که میگفت «جالبات تصور کن یه بابایی میشسته تو این نیموجب جا و مناجات میکرده، یه حسی به آدم دست میده».

البته من نمیدونستم که بایزید، آدامس خرسی هم میخورده. عکساش رو هم دوست داشته.
بعد از بسطام، یه سری هم رفتیم خرقان، خوابگاه عبدالحسن خرقانی رو دیدم. بدی نبود، ولی مطمئناً بایزید پارتیش کلفتتر بوده. یا یه چیز دیگهش. عنایت به خوابگاه بایزید خایلی بیشتر نمود داشت.
به سفرمون ادامه دادیم، تا سفر دیگه ما رو ادامه نداد. ماشینمون ۱۰ کیلومتری دامغان گوزید و زدیم بغل. بعد از نزدیک ۱ ساعت اونیکی ماشین (طبیعتگردان مهربان) که تو دامغان الاف ما بودند برگشتند و بعدش زنگ زدیم امداد خودرو و کلی من با فک و فامیل اونا تماس گرفتم و بالاخره یه گلپسر قندعسل دامغانی که بدنساز هم بود، با وانتش اومد و وایستاد اونور جاده و به من زنگ زد و گفت که «من اینجام. منو میبینی که چراغ گردون دارم؟». من هم براش توضیح دادم که دیدنش بحثیه و اینکه اون تو یه طرف دیگهٔ جاده پارک کرده یه بحث دیگه. خلاصه رفتیم دامغان و تا ۳ ساعت بعدش که دیگه شده بود ۱۲ شب و یه تعمیرکار جوون رو با خانومش کشوندیم اونجا و آخرشم ماشین درست نشد و اینا و کلی دیگه، بالاخره رفتیم هتل.
همینجا جاداره یه پیشنهاد کوچیک به اونایی که مثل من که نمیدونستم، نمیدونند بکنم. هر وقت سفر رفتین، تا تونستین دنبال هتلهای سازمان جهانگردی بگردین. واقعاً خوب بود. تمیز و مرتب و خلوت و خلاصه همهچی و ارزون. من که حقیقتاً ارضا شدم.
فرداش رفتیم طرف شاهرود، به سمت جنگلهای ابر. هوا گرم بود و آفتاب سوزان داشت بهمون به صورت عملی نشون میداد که در مقابل عظمتش، دول موشی بیش نیستیم. پیچیدیم تو جادهٔ فرعی ده ابر که دیدیم اینجا رو خورشید گوزیده. باد خنکی که تو این جاده میزد به صورتمون، مثل نوید باز شدن گیرهٔ سوتین گیرکردهٔ دختر برنزه و مو مشکیای بود که لخت رو چمنهای جنگل خوابیده بود و داشت خودشو کش میآورد.
اقلیم این منطقه خیلی منتشعف گیرنده بود. نه، اشتباه تایپی رخ نداده. این صفت دقیقاً اوضاع اقلیم منطقه است. چون ابرهایی که از سمت شمال و سرسبزیهای استان گلستان میآند به سمت جنوب، دقیقاً تو این نقطه میخورند تو کون گرمای کویری استان سمنان و همونجا تو آسمون زرتشون قمصور میشه (اینجا احتمال اشتباه املایی وجود داره).
تو ارتفاع بالا بودیم و به ابرها نزدیک. ابرها با سرعت زیادی از سمت جنگل که بالای کوه بودند به سمت کویر یورش میآوردند، انگار که کویر با خواهرشون آره. یا مادرشون. ولی خوب چرا کویر با خود ابرها نه؟ از تپهٔ ده ابر که به سمت سمنان میرفتی، همون جا درجا ابرها تو خشکی هوای کویری ناپدید میشدند. این عکسی که این زیره، خیلی ساده داره قضیه رو نوشون میده.
البته اقلیم هنوز تنک بود تا اینکه ما وانت گرفتیم و عاینهو بز ریختیم پشت زامیاد و تاختیم سمت سبزیهای جنگل. از اون اقلیم تنک و نیمهسبز، در عرض ۱۰ دقیقه ماشینسواری (با عوارض جانبی، از قبیل لقوهٔ پیشرفتهٔ لالهٔ گوش و کمردرد اثنیعشر)، یایهو رسیدیم به اقلیم سبز جنگلی تارزانپرور.
تو ارتفاع رفتیم تو ابرها. ما داخل ابرها بودیم. اگر ابرها از دور شکل نهنگ بودند، میتونستم حس کنم پدر ژپتو چی کشیده بود. صحنهها واقعاً میزانپیلی بودند. تو سبزی و رو سبزی وایستاده بودی و هر چی میدیدی سبز و زنده و زیبا بود و ابرهایی که میاومدند و میخوردند تو صورت آدم و آدم تو مه گم میشد و ثانیهای بعد، دوباره باد ابرها رو تکون میداد و آدم دوباره میدید که داره چه گهی میخورده. یه مه رقیق هم همهجا بود و جو رو کلاً حمومی کرده بود. بینظیرانه زیبا بود.
این رو مطمئنم که تو هر نفسی که از هوای اونجا میکشیدم، حداقل ۳ برابر هوای شهر اکسیژن بود. اونقدر سرخوش بودیم که نمیخواستیم برگردیم. یه جا ولو شده بودم زیر یه درخت خوشگل داشتم طبیعت رو نگاه میکردم.
این هم همون صحنه است، از زاویهٔ دید شومبول عزیزم که در همهٔ احوال یاور منه (و ایشارلا که همیشه باشه).
الان دنیا رو از همون دیدی دیدی که شومبول من میبینه. میدونم … میدونم. خیلی هیجان داره. نه؟
سفر به جنگل ابر رو به هر بنیبشری اعم از عرب، عجم، ملبس، پتی، نیمخیز، ناشزه، بیمار، سالم، مرد، مؤنثهٔ محترمه، نیمکتنشین، آشخور، شاسیبلند، ۳ پستون و الیغیر پیشنهاد میکنم.
18 Jul 2008 17 تا نظر






